خانم معلم
-
تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 18:32
خانم معلم شب پیش به خانه ی ما سر زد. موش های خانه اش سرش را بُرده بودند. نمیتوانستم احساس رضایتم را پنهان کنم، مخصوصاً وقتی وسط نوشتن تمام مشق هایی که به من تحمیل کرده بود فقط بخاطر اینکه یک غلط در امتحان دیکته داشتم. پدر بزرگ در کلبه را باز کرد و باد سردِ برفی در خانه پیچید. «در را ببند مرد.» مادرب...
آرزوی پرواز نکن
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 19:03
کاش اقیانوس آروم میگرفت…آه خورشید داره پایین میره…جوری که من دریا رو میشناسم، به همین زودی ها آروم نمیگیره.خدا میدونه تو فکرشون چی میگذره…بال هامو باز میکنم و توی آسمون اوج میگیرم. اشعه های خورشید به پرهام میخوره و گرمشون میکنه. کاش بادی میوزید و کمکم میکرد توی پرواز. بقیه ی مرغابی ها دنبال غذان. ول...
اهل پروازی؟
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:34
رهایی رو برام معنی کن.آزاد بودن... مثل پرنده ها مثلاً...چقدر دوست داشتی مثل اونا باشی؟نمیدونم ولی حس خوبیه پرواز!لبخند میزنم . نفس عمیقی میکشم. به زمین نگاه میکنم و میگم: "چطوره ببینیم میتونیم پرواز ک
ریشه های خشکیده
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 15:34
هیچ نمیفهمم چرا مردم از کوچه و خیابان ها رد میشوند و به گل ها آب نمیدهند… تنها با نیم نگاهی از کنارشان می گذرند! گل هایی که به سمت ما شکفته اند و برای ما کاشته شده اند. آب و نورشان همانیست که ما مینوش
منی که من باشم! / قسمت ششم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
مادر می دید زهرا با نگاهی غمگین و چشمانی غم آلود منتظر حرفی از سمت مادرش است. مادر نمیخواست شادی دخترش را کم کند... میترسید اگر به او بگوید "درست فکر کردی." خودش را ببازد! با صدای زهرا به خودش آمد: ما
منی که من باشم! / قسمت هفتم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
مادر نگاهی به دخترش انداخت، داشت آرام تر می شد و لبخندش بیشتر! سرش را پایین گرفته بود و لبخند میزد. لحظه ای بعد از روی تخت بلند شد، موهای آشفته اش را بست و به سمت میز تحریرش رفت. خودکار و دفترش را برد
منی که من باشم! / قسمت هشتم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
" سلام، مادربزرگ جان. منم، زهرا. کتابی را که برای من نوشته بودی، نتوانستم بیشتر بخوانم. آخر اول کتاب حرف از رفتنت زده بودی... پس تمام خاطره های با تو بودن چه می شود؟ باشد! من سعی کنم قوی باشم بهتر است
منی که من باشم! / قسمت نهم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
در خانه را باز کرد. مادر و پدر روی مبل جلوی شومینه در حال صحبت بودند. تا چشمشان به زهرا خورد به سمتش آمدند. مادر زهرا را در آغوش گرفت و حالش را پرسید. زهرا میلی به حرف زدن نداشت با اینکه حالش هم بد نب
منی که من باشم! / قسمت دهم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
نیمه شب چشمانش را باز کرد. یک ساعت به اذان صبح مانده بود. خواب ترسناکی دیده بود... به درون هال قدم گذاشت، از خاموش بودن چراغ های اتاق فهمید همه خوابند؛ به سمت دستشویی رفت، آبی به دست و صورتش زد و به ا
منی که من باشم! / قسمت یازدهم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
توی ماشین نشسته و از پشت شیشه به منظره ی بیرون خیره شده است... صدای مادر و پدرش را می شنود که از خاطرات مادربزرگ می گویند. زهرا تصور می کند چه خواهد دید وقتی سر مزار مادر بزرگش رفت. چشمانش را میبندد،
منی که من باشم! / قسمت دوازدهم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
رسیدند سر مزار، نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ با اینکه مادر و پدرش اصرار به ماندن زهرا در ماشین داشتند، زهرا گفت که نمیتواند برای آخرین بار مادربزرگش را نبیند و حتماً باید سر مزارش بیاید. راه ِ قبر ما
منی که من باشم! / قسمت سیزدهم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
دو ماه گذشت، زهرا کم کم حال ِ عادی اش را به دست آورد با این تفاوت که روزها را به خواندن کتاب مادربزرگش اختصاص داده بود. از یک هفته پیش خواندن آن کتاب را شروع کرده بود و چیزهای جالبی دستگیرش شده بود! م
منی که من باشم! / قسمت چهاردهم
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
توی کلاس درس نشسته بود. پیش بهترین دوستش مطهره. دلش گرفته بود، از زمانی که مادربزرگش درباره ی حضرت علی گفته بود، از روی کنجکاوی، خواست مزه ی شیرین ِ یاد امام علی (ع) را دوباره و دوباره بچشد، برای همین
خدا
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 6:52
توی اینترنت سرچ کردم "خدا"؛ و سایت های مختلفی اومد و همشون درباره وجود یا عدم وجود خدا، ادیان و مذهب ها و اعتقادات آدم های مختلف درباره ی خدا بود. یه گروه توی وجود خدا شک داشتن، یه سری وجود خدا رو قبو
وارونگی
-
تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 13:01
شبی برفی بود. روی تخت کوچکم خوابیده بودم. ناگهان صدایی از بیرون از پنجره شنیدم. کمی چشمانم را باز کردم و بستم. یک ساعت بعد صدای دیگری آمد! مثل صدای پا! این دفعه چشمانم را بیشتر باز کردم تا ببینم چه شده است. بی سر و صدا چند متر تا پنجره ی اتاق خوابم رفتم؛ با کمی ترس پرده ی سفید و قرمز اتاقم را کنار ز...
آهای خودم، چطوری؟
-
تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 13:01
روزهایی در زندگی هست که هیچ چاره ای جز تنهایی نداری؛ هیچ راهی جز کنار کشیدن نداری. میدانی که هیچ کسی جز خودت در زندگیت نمیماند. تویی و خودت!به نگاهی به خودت می اندازی، سرت را کج میکنی و خودت را برانداز. آیا این شخص من هستم؟ آیا این شخص من ِ واقعی ِ من است؟ یه کم تعجب میکنی و مکث. گوشه ای مینشینی و ب...
صبح روز یکشنبه
-
تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 13:01
صبح روز یکشنبه است و من سعی میکنم زبان پرنده های آوازخوان را بفهمم!... آه! خدای من!... چشمانم گشاد شد! کمی دقّت کن..! پشت سر هم کلمه ی "رحیـم" میگویند! کسی باورش می شود؟! اما من تنها چیزی که الان می گویم "شکر خدا" هست آهای آقای پرنده! نور خورشید از لا به لای ابرهای درهم رفته ی بارانی به برگ های گل ن...