خانم معلم شب پیش به خانه ی ما سر زد. موش های خانه اش سرش را بُرده بودند. نمیتوانستم احساس رضایتم را پنهان کنم، مخصوصاً وقتی وسط نوشتن تمام مشق هایی که به من تحمیل کرده بود فقط بخاطر اینکه یک غلط در امتحان دیکته داشتم. پدر بزرگ در کلبه را باز کرد و باد سردِ برفی در خانه پیچید. «در را ببند مرد.» مادربزرگم به پدربزرگ گفت تا دید دست هایم را به هم میمالم. پدربزرگ به بیرون از خانه رفت و در را بست. «وسط این زمستان عجیب است که موش های خانه ی خانم معلم بیشتر میشود.» برعکس مادربزرگ برای من این اتفاق عجیب نبود چون من و بقیه ی همکلاسی هایم موش ها را فرشته ی انتقام ظلم های خانم معلم میدانستیم و خودمان پیدایشان کردیم. «آره، اگر تا آخر زمستان از شرشان راحت نشود چه؟ چرا باید همیشه در خانه ی ما را بزند؟» با نگاهی شاکی به مادربزرگ رو کردم. چهره ی مادربزرگ هم دست کمی از من نداشت. با آنکه سکوت کرد اما تمام احساسات منفی را در چهره اش خواندم. تنها کاری هم که پدربزرگم برایش میتوانست انجام دهد، انداختن موش ها داخل رودخانه ی سرد بود. خانم معلم وسواسی هیچموقع اجازه نمیداد موش ها کشته شوند، آنهم در خانه اش. به قول او «حیوونکی ها گناه دارند.» من و تمام همکلاسی هایم در کلاس درس همچین چشم غره به او رفتیم که فهمید نزدیک است از او دوباره پیش خانم مدیر شکایت کنیم که آن جلسه به ما مشق نداد تا نشان دهد چقدر مهربان است. کلاه پشمی ام را سرم کردم و از در کلاس خارج شدم. خانم معلم در راهرو: «شیوا جان، میشود به پدر بزرگت بگویی امشب هم موش در خانه دارم؟» این هفته نوبت سهیل بود تا از زیر در موش خانه شان را وارد خانه ی خانم معلم کند. برای اینکه کمی زجرش دهم گفتم:«بهتر است با خودش صحبت کنید.» کوله ام را به پشتم اند
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
رهایی رو برام معنی کن.آزاد بودن... مثل پرنده ها مثلاً...چقدر دوست داشتی مثل اونا باشی؟نمیدونم ولی حس خوبیه پرواز!لبخند میزنم . نفس عمیقی میکشم. به زمین نگاه میکنم و میگم: "چطوره ببینیم میتونیم پرواز ک
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
هیچ نمیفهمم چرا مردم از کوچه و خیابان ها رد میشوند و به گل ها آب نمیدهند… تنها با نیم نگاهی از کنارشان می گذرند! گل هایی که به سمت ما شکفته اند و برای ما کاشته شده اند. آب و نورشان همانیست که ما مینوش
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
مادر نگاهی به دخترش انداخت، داشت آرام تر می شد و لبخندش بیشتر! سرش را پایین گرفته بود و لبخند میزد. لحظه ای بعد از روی تخت بلند شد، موهای آشفته اش را بست و به سمت میز تحریرش رفت. خودکار و دفترش را برد
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
" سلام، مادربزرگ جان. منم، زهرا. کتابی را که برای من نوشته بودی، نتوانستم بیشتر بخوانم. آخر اول کتاب حرف از رفتنت زده بودی... پس تمام خاطره های با تو بودن چه می شود؟ باشد! من سعی کنم قوی باشم بهتر است
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
در خانه را باز کرد. مادر و پدر روی مبل جلوی شومینه در حال صحبت بودند. تا چشمشان به زهرا خورد به سمتش آمدند. مادر زهرا را در آغوش گرفت و حالش را پرسید. زهرا میلی به حرف زدن نداشت با اینکه حالش هم بد نب
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
نیمه شب چشمانش را باز کرد. یک ساعت به اذان صبح مانده بود. خواب ترسناکی دیده بود... به درون هال قدم گذاشت، از خاموش بودن چراغ های اتاق فهمید همه خوابند؛ به سمت دستشویی رفت، آبی به دست و صورتش زد و به ا
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
توی ماشین نشسته و از پشت شیشه به منظره ی بیرون خیره شده است... صدای مادر و پدرش را می شنود که از خاطرات مادربزرگ می گویند. زهرا تصور می کند چه خواهد دید وقتی سر مزار مادر بزرگش رفت. چشمانش را میبندد،
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
رسیدند سر مزار، نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ با اینکه مادر و پدرش اصرار به ماندن زهرا در ماشین داشتند، زهرا گفت که نمیتواند برای آخرین بار مادربزرگش را نبیند و حتماً باید سر مزارش بیاید.
راه ِ قبر ما
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
دو ماه گذشت، زهرا کم کم حال ِ عادی اش را به دست آورد با این تفاوت که روزها را به خواندن کتاب مادربزرگش اختصاص داده بود. از یک هفته پیش خواندن آن کتاب را شروع کرده بود و چیزهای جالبی دستگیرش شده بود! م
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
توی کلاس درس نشسته بود. پیش بهترین دوستش مطهره. دلش گرفته بود، از زمانی که مادربزرگش درباره ی حضرت علی گفته بود، از روی کنجکاوی، خواست مزه ی شیرین ِ یاد امام علی (ع) را دوباره و دوباره بچشد، برای همین
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور
شبی برفی بود. روی تخت کوچکم خوابیده بودم. ناگهان صدایی از بیرون از پنجره شنیدم. کمی چشمانم را باز کردم و بستم. یک ساعت بعد صدای دیگری آمد! مثل صدای پا! این دفعه چشمانم را بیشتر باز کردم تا ببینم چه شده است. بی سر و صدا چند متر تا پنجره ی اتاق خوابم رفتم؛ با کمی ترس پرده ی سفید و قرمز اتاقم را کنار زدم تا بیرون را ببینم. هیچکس نبود. باز صدایی از پشت سرم آمد!
برچسب:
نویسنده: رها حسینیپور